باغ عشق

 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

موضوعات
  (2) عكسهاي عاشقانه
(4) حرف هاي عاشقانه

 

 

  آرشیو ماهانه
 

 

 

  لينک دوستان
  مشهد شهر بهشت
و من عاشقانه زيسته ام
انساني در من

 

 

  لوگوی دوستان

 

 

  آمار و نویسندگان
 » نويسندگان :
  (11) M B

 » آمار بازديد :

بازديد هاي امروز : 1
بازديد هاي ديروز : 1
بازديد هاي این ماه : 13
كل مطالب : 11
كل بازديد ها : 1224
ايجاد صفحه : 0.234375 ثانیه

 
   


 

 

 اینم 1 عکس از دختر های حرف گوش کن و با حجاب
       

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

نظرات 1

 

 

 طنز : آموزش بدست آوردن عشق !!!
       

 

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود ...

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 راز چشم و ابرو
       

 

 نگاهي چون تو کردي بر دل من
تباهي شد از آن پس حاصل من
لبت را چون گشودي خنده کردي
سياهي سايه بان شد منزل من
ندايي آمد از آن چشم و ابرو
که اي عاشق تو هستي قابل من
سپردم جان و دل را به نگاهت
ندانستم که تيغي بر دل من
ز عشقت شد دل و جان در تلاطم
تو دريايي بکردي ساحل من
تو کز مهد نبوت بي نصيبي
چرا ديدي دو چشم عادل من
کنون جان ميدهم در راه عشقت
ولي هي! از خيال باطل من

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 تنها و فرد
       

 

 من همان هواي سردم
من همان سراي دردم
من غم شبهاي تارم
که تو را ديوانه کردم
من شب برفي و سردم
که به روي تو بخندم
من فراز غم و اندوه
من همان خزان زردم
در هواي ديدن تو
من همان روياي سردم
به شبهاي زوج و فردت
من همان تنها و فردم
من همان قلب چو سنگم
که به دنبال تو گردم
من همان درياي خونم
که دلم , نام تو کردم

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 چند عكس عاشقانه
       

 

عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

لطفا نظرتون رو در مورد عکسها بگید

 

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

نظرات 2

 

 

 خدايا ...
       

 

 

خدایا ...

من در کلبه فقیرانه خود

چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی ات نداری ...

من چون تویی دارم

ولی تو چون خود نداری ...Embarassed

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 عاشقي
       

 

 هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
                                                 بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

      من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
                                                  بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

نظرات 1

 

 

 گل ها
       

 

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود .

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد،

 دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.

به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود.

دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ هاي اتوبوس پايين می رفت

 و وارد قبرستان كوچك شهر می شد ....

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 چشم من مال تو
       

 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم

يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 گفتي ...
       

 

 

گفتی چو خورشیدزنم سوی تو پر

 چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

  اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

    افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

(نظر بدهید.)

 

 

 عشق براي تمام عمر
       

 

 پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!

 

 

         

  نوشته شده توسط M B

نظرات 1

 

 

   
       
1  

 

 


 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 


خيلي ممنون از اينكه سر ميزنيد . لطفا با نظر دادن حضور تون رو پر رنگ تر كنيد .

 

 

  لوگوی ما
<-BlogTitle->

 

 

  نظرسنجی

 

دختری يا پسر ؟
آره
نه


  تالار گفتمان

 



  خبرنامه


 نام    :
 ایمیل:

اضافه حذف       

 

 

 

  پیوند های روزانه
 

 

 

   پشتیبانی

 Template By :
 wWw.IRANTHEME.COM
Powered By : Iranblog.com

   


 

2009 by Ali Bahnamfar
theme.Com

 

Powered By iranblog.com Copyright © 
This Themplate  By Iran